امشب یکسالگی ات راجشن خواهم گرفت
خوش آمد می گویمت
ای حس ناب
ای رویای مهتاب شبانه ام....
شاید بنظرزودگذشت
اما
آنچنان باخون وگوشتم آمیخته ای
که باورندارم فقط یکسال ازآمدنت می گذرد
نمی دانم.....هنوزهم نمیدانم
که درکدام پیچ وجودم گم شده بودی؟
وچقدردیریافتمت
نمیدانم باکدام حس آمیخته ای
که اینگونه درقلبم شوربه پاست
فقط...........
باوردارم که هرسال
درهمین یک لحظه بیشتر
که برای دوست داشتنت
که برای باتوبودن دارم
آمدنت رادرقلبم
چراغانی خواهم کرد..........
نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
به تو سلام میکنم
ودرمن شهربزرگ توبنامی شود ............
دوستان عزیزم سلام
زمانی بودباورکرده بودم خوشبختی خیلی ازم دورشده
نمیتونستم ببینمش.......لمسش برام سخت شده بود........ولی.....
همون خدایی که درغم وشادی کنارماست خیلی روشن بهم نشونش داد
واینبار برای همون خوشبختیم مینویسم
به کسی که نگاه گرمش وانتظاربودنش برام عین خوشبختیه
فدای تو.......
فدای اون دلت بشه همین نگاه منتظر
فدای اون نگاه گرم همون لبخند بی نظیر
فدای اون اشکایی که روگونه ات قطره قطره ریخت
فدای اون نگاهی که ازشرم چشمام می گریخت
فدای مهربونیات دلتنگی هات محبتت
دلم رو شیدا میکنه هرلحظه شوق بودنت
فدای شرم سرخی که میریزه روی صورتت
رنگی که دلتنگ میکنه دلم روتوی حسرتت
فدای اون دقایقی که پیش توبه سربره
حتی اگه عمری باشه امابازم چه زودمیره
فدای تودلتنگیهام باچندتاحرف کم نمیشه
حسرت گرمی دستات یه لحظه هم کم نمیشه
اینوبدون تاوقتی که عاشقی هست شوری به پاست
قلب کوچیک عاشقم به یادروی ماه تو
به شوق خنده های تو ازهمه غصه ها.....رهاست
نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
سلام
ازاین سلام ته دلم خوشحال نیستم.آخه سلام اینبارم برای خداحافظیه.
روزی که اومدم خیلی ذوق ته دلم بود.باهمه مشکلاتی که تاحالا داشتم.
اما این دفعه دیگه نمیتونم...........
شاید آنروزکه سهراب نوشت تاشقایق هست زندگی باید کرد
خبرازدل پردرد گل یاس نداشت.
باید اینطورنوشت:
چه شقایق باشی.چه گل پیچک ویاس
زندگی اجبار است.اجبار..........
دوستان گلم که خیلی این مدت بهم لطف داشتین دوستتون دارم وبرای همتون آرزوی موفقیت دارم.شاید روزی برگشتم....شایدم هرگز
قلمم شکستم که دیگه ننویسم
نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت
دلم ميخاد ازدوتا واژه كه خيلي وقتا ذهنمون به خودش مشغول ميكنه بگم.
عشق و زندگي
اولي رو با دلم حس كردم ودومي رو خودمم نميدونم چطور توصيفش كنم.
واما عشق..........
عشق يعني،خنده هاي بي نقاب
عشق يعني،روشني در ماهتاب
عشق يعني، گرمي سوزان تن
عشق يعني، گريه ي پنهان من
عشق يعني، يك نگاه بي دروغ
برق چشمان،از نگاهي بي فروغ
عشق يعني ،مستي دل از درون
زنده گشتن،از سكوت و از سكون
عشق يعني، شور هستي بي دليل
زنده بودن، با اميدي بي بديل
عشق يعني، پاكي و دل دادگي
وارهيدن از قفس ، پروانگي
عشق در تمثيل نايد بي گمان
هر كه عاشق شد،بداند آن زمان................
نوشته شده توسط رها در جمعه چهاردهم اسفند 1388 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام به همه کسایی که ازاین وبلاگ دیدن میکنن.من رها هستم28سال دارم.دوست دارم وقتی اومدین درباره نوشته هام نظر بدین تا ازشون استفاده کنم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY